جلوه‌هایی از ایثار در شعر شاعران معاصر جهان
عليرضا قزوه

به نقل از سايت اينترنتی "فرهنگ ايثار" (www.FarhangeIsar.com)

ایثار از فراگیرترین و عمومی‌ترین موضوعات و مضامین مشترک ادبیات تمام خلق‌ها و ملل است. ایثار و گذشت و جوانمردی، خود تعریف تازه و مجملی از شعر می‌تواند باشد. مگر نه آن که شعر در خلوت‌های ناب و خدایی شکل می‌گیرد؟ ادبیات به عنوان آیینه‌ای زلال می‌تواند چهره راستین فطرت انسان‌ها را به یکدیگر نشان بدهد. خوشبختانه ادبیات فارسی، لبریز از لحظات ناب فداکاری و ایثار بوده است و از نخستین روزهای شکل‌گیری این ادبیات سترگ، شعر ما شعری آزاد و مشحون از لحظات ناب معنویت و عشق بوده است. بی‌گمان شاعرانی چون رودکی، شهید بلخی، فردوسی طوسی، ناصرخسرو، سنایی، عطار، مولانا، سعدی و ... تا شاعران معاصر این روزگار، در این باب آن قدر حرف برای گفتن داشته و دارند که اگر بخواهیم بخشی از آن همه را بازگویم شاید همان حکایت مثنوی هفتاد من کاغذ باشد.

در این فرصت، به معرفی تنی چند از شاعران مشهور جهان و بخشی از ترانه‌های عامیانه جهان می‌پردازیم که در ‌آن جلوه‌هایی از ایثار و فداکاری به تماشا گذاشته شده است.
شاندور پتوفی (1823 م ـ 1849 م در میدان جنگ)، شاعر انقلابی مجارستان یک شخصیت شناخته شده جهانی است و بسیاری وی را بزرگترین شاعر انقلابی مجار می‌دانند. او تحت تاثیر انقلاب فرانسه که به گفته خود وی «دعای صبحگاهی» او بوده است، و نیز به تأسی از انقلاب‌های رایج در اروپا، شعرهای بسیار زیبایی در فضای حماسی و انقلابی خلق می‌کند. پتوفی که خود افسر جوانی بود، همیشه در نخستین خطوط نبرد حاضر می‌شد و با شعر و شمشیر در برابر متجاوزان می‌ایستاد. او از یاران نزدیک ژنرال بم لهستانی بود که به خاطر آزادی ملت مجار در برابر ارتجاع نیروهای تزار اتریش می‌جنگید و سرانجام در تابستان 1849 در یکی از خونین‌ترین نبردها در ناحیه شگشوار کشته شد. پتوفی در این هنگام 26 سال داشت. در اشعار پتوفی روحیه ایثار و شهادت‌طلبی موج می‌زند. شاعران آزادی‌خواهی چون برانژه، هاینه، شلی و بایرون بر افکار و اشعار او تاثیر داشتند. شعرهای «فهرمانان ژنده‌پوش»،‌ «جنگ را به خواب دیدم»، «ای تقدیر»، «یک فکر آزارم می‌دهد»، «زنم و شمشیرم» و «به سربازان احترام بگذارید» از بهترین نمونه‌های اشعار پتوفی است که در آن ایثار و شهادت‌خواهی و روح آزادگی موج می‌زند. به عنوان مثال پاره‌ای از شعر «زنم و شمشیرم» را با هم می‌خوانیم:
ای شمشیر پیر!
چرا چنین می‌نگری؟
... اگر وطنم بازوی مرا لازم دارد
زنم با دست خود
تو را به کمرم خواهد بست
و به هنگام وداع خواهد گفت:
بروید با هم
و به هم وفادار باشید.
یکی دیگر از قطعات ساده و روان و صمیمی پتوفی شعر کوتاهی است به نام «جنگ را به خواب دیدم»، تاریخ سرایش این شعر سال 1845 است:
دیشب جنگ را به خواب دیدم
مجارها را به جنگ می‌خواندند
و به نشانه دعوت، به رسم قدیم
شمشیر خونین را در سراسر کشور می‌بردند
و از دیدن این شمشیر خونین تکان خوردند
حتی آنان که یک قطره خون در رگ‌هاشان بود
و هیچ کس به خاطر پول و مقام نمی‌جنگید
بلکه همه به خاطر تاج درخشان آزادی.
درست روز عروسی ما بود
عروسی من، عروسی تو، محبوبم!
و من برای آن که در راه وطن جان بدهم
حتی از نخستین شب عروسی‌مان می‌گذشتم
محبوبم! آیا دشوار نیست
در چنین روزی به سوی مرگ رفتن؟
و با این همه اگر سرنوشت چنین بخواهد
به راستی چنین خواهم کرد
بدانسان که در خواب هم دیدم...
در ترانه‌های محلی مردم جهان نیز روحیه اعتراض و مقاومت و ایثارگری را می‌توان به تماشا نشست. یکی از ترانه‌های محلی معدنکاران ناحیه «ناروائز» کشور بولیوی،‌ از رنج و مشقت زنی معدنکار می‌گوید که بخش پایانی آن ترانه چنین است:
... من زنی معدنکارم
خوب می‌دانم انفجاری در پیش است
بگذار موسمش برسد
وقتی که زمزمه‌ها فریادی شد
خواهی دید که چگونه از گیس‌هایم
صدها فتیله می‌سازم
وز قلبم، چخماق!...
از میان ترانه‌های بومی مردم کوبا نیز این ترانه به دلیل زیبایی‌اش شهرت دارد و علی‌رغم ترانه محلی و مردمی بودنش بسیار شاعرانه است و با زیباترین شعرهای شاعران بزرگ برابری می‌کند:
دخترکم!
زنبق نوشکفته‌ات را
روی سینه‌ام
درست روی قلبم سنجاق کن!
هیچ تیری به آن کارگر نیست
خنده‌های معصومت را
در پیشدامنم بریز
مهمات کم داریم!
اعتنا به انسانیت و دفاع از مردم مظلوم دیگر خلق‌ها در ادبیات امروز جهان بسیار مورد توجه است. در میان شاعران آزادی‌خواه امروز جهان، مظلومان فلسطین، شیلی، کوبا، ویتنام ـ در یورش ناجوانمردانه امریکا به این سرزمین ـ همان قدر مورد توجه‌اند که مردم سرزمین خود. به پاره‌ای از شعر «افق» سروده فرناندو کوستا آندراده، شاعر افریقایی (آنگولایی) توجه کنید:
... ممکن است که در کلمات من
اندوه تنهایی طنین افکنده باشد
ولی پارتیزان تنها نیست
هیچ گاه
و قلب اوست زمین میهنش
و ستارگان آشنای آسمانش
و اسامی دلبندش
ولی رودخانه خون او جاری است
در ویتنام
در «پونتو دل استه»
در «اگی یر ادل ایسو»
در «نامبو آنگو نگو»...
وی در شعر زیبای مادر، به مادر خویش گزارشی از اوضاع ناآرام جهان می‌دهد. شکایت از اروپا و قدرت‌مداران کاخ سپید، در شعر او به خوبی بازتاب دارد. فرازی از این شعر بلند را ببینید:
... مادر!
اروپا جای من نیست!
مرا ببخش که در ادبیات من
جايي نيست براي لطافت و عطر گل سرخ
در عوض مي‌شنوي
بوي علف‌هايي را كه ناپالم سوزانده!
و مي‌بيني تصوير زميني را كه پوشيده از خون است...
من فرزند تمامي جهانم
فرزند تمامي مادران سپيد مو
در من خشم تمامي مادران دنيا نهفته است
مادران ويتنام
مادران سواحل نيجر
مادران كنگوي سياه
من براي تو مادر! شعر مي‌سرايم
ببخش اگر به جاي زنبق و رز
سرود خشم به تو هديه مي‌دهم
و صدايي را كه با جرأت از موانع مي‌گذرد
صداي عشق را
كه مرا دوباره مي‌زايد
و از من انسان به وجود مي‌آورد.
در ميان شاعران مشهور معاصر جهان نام پاپلونرودا بسيار شاخص است. او به عنوان يك شاعر بزرگ شيليايي، در همه قاره‌ها شهرت دارد و بيشتر او را به عنوان شاعر اعتراض و مقاومت مي‌شناسند. بخصوص پس از سرودن شعر «انگيزه نيكسون كشي و جشن انقلاب شيلي» در سال 1973 و درست چند ماه پس از كودتاي ننگين فاشيست‌هاي امريكايي بخصوص نيكسون. پاپلونرودا در اين شعر بلند، نيكسون را به محاكمه مي‌كشد و او را خون‌آشامي مي‌داند كه در كاخ سفيد نشسته و مشق آدم‌كشي مي‌كند. او با وجود آن كه شاعري تصويرگرا و مدرن است و در اين سلسله شعرها زباني ساده و همه فهم را انتخاب مي‌كند تا با مردم نهايت ارتباط را داشته باشد. در اين شعر، شخصيت نيكسون در حد شخصيت هيتلر پايين مي‌آيد. اين شعر همچنين بيانيه مرگ و وصيت نرودا نيز هست. چرا كه چند ماه بعد، نرودا در سپتامبر همان سال با جهان وداع مي‌كند. «بدرود، ژنرال من» از شعرهاي همين دفتر است كه در آن شاعر حماسه و ايثار را در شعري با صراحت به تصوير كشيده است:
از اين پس، خون تو
دو قلمرو را از يكديگر جدا مي‌كند
كينه‌اي كه از يك سو تهديدكنان مي‌آيد
و مردمي كه زخمهايت را همراهي مي‌كنند
و هم اكنون ريشه‌هايت در مقام يك سرباز
دوش به دوش آلنده ـ رييس‌جمهور درخشان ـ
به دفاع از مردم و حكومت جديد برمي‌خيزد
گويي دستان مبارزت
حتي پس از شهادتت
وظيفه فرماندهي را ادامه مي‌دهد.
بدرود! ژنرال مقتول من
الماس خاطره‌ات خواهد زيست
بر فراز كوهستان‌ها
ميهن هماره با تو خواهد رفت
بر جاده بهار.
اينيا تسيو بوتيتا از شاعران ايتاليا است كه در پرونده شاعري‌اش شعري بلند به نام «برادران چروي» دارد. چروي‌ها هفت برادر دهقان بودند كه آزادانه زندگي مي‌كردند و با نازي‌ها آلمان و ايتاليا مخالف بودند.
چروي‌ها عاشق آزادي بودند. به سرزمين مادريشان عشق مي‌ورزيدند و با فرزانگي و عشق زندگي مي‌كردند. آغاز شعر چنين است:
فاشيست‌ها كشتندشان
در ميدان تير رجو
از خاطره‌ها نمي‌رود
آن روز توهين به مقدسات
دروغينه كشيشي به آنان مي‌گفت:
در راه مرگ
اعتراف كنيد به گناهانتان
تا خداوند، در رحمت به رويتان بگشايد.
برادران به پاسخ مي‌گفتند:
ايمانتان به آزادي است
اعتراف از فاشيست‌ها بايد گرفت
كه ايمان را مي‌كشند...
چروي‌ها از نخستين كساني بودند كه گروه پارتيزاني را شكل بخشيدندو افراد را مسلح كردند تا ايتاليا را از يوغ فاشيست‌ها آزاد كنند. تمام اين ماجراي واقعي در شعر بلند برادران چروي روايت مي‌شود. شاعر در هنگام سرودن اشاره دارد كه از جمع خانواده اين هفت برادر دهقان و ايثارگر كه در هشتم دسامبر 1943 م. تيرباران مي‌شوند، چهار بيوه و يازده فرزند باقي مي‌ماند با پدري پير و م ادري كه دق مرگ مي‌شود. آنها مي‌توانستند زنده بمانند و مطابق ميل نازي‌ها زندگي كنند، اما عشق و ايثار و جوانمردي جوهري است كه در خون بسياري از مردم جهان مي‌جوشد.
از ديگر شاعران مشهور جهان وينيسيوس دمورائس برزيلي است. او متولد 1913 م. است و در سال 1980 م. وفات مي‌كند. «بمب اتم» نام يكي از شعرهاي مشهور اوست كه بلافاصله بعد از انفجار بمب اتم امريكايي‌ها در هيروشيما سروده مي‌شود. شاعر در اين شعر با زباني طنزآميز و با استفاده از لحني اسطوره‌اي، شعري زيبا در اعتراض به كشتارگران امريكايي ارايه مي‌دهد. شاعر در جايي از افتادن بمب اتم گلايه مي‌كند و در جايي با لحني طنزآميز خوشحال مي‌شود كه بمب اتم جنگ را هم مي‌كشد! اوج شعر در اين مصراع‌ها است؛ مصراع‌هايي كه ايثار معنا پيدا مي‌كند. فراموش نكنيم كه مخاطب شاعر در اين مصراع‌ها بمب اتمي است:
... عزيزم! از آن فراز فراشو
بيا بخسب، بخسب بر زانوانم
تا تو را تيمار دارم
زره مي‌پوشم
با ترانه‌ها و بيت‌هاي استادانه
تا تو را پاس دارم...
يكي ديگر از شاعران مطرح جهان، ناظم حكمت است. حكمت متولد سال 1902 م. است. او در جواني عاشق انقلاب فرانسه بود. بعد شيفته انقلاب روسيه شد و در نوزده سالگي دانشجوي دانشگاه مسكو شد.
بسياري از شاعران بزرگ و مطرح جهان، شاعران اعتراض نيز بوده‌اند و با افتخار از آزادي گفته‌اند و بر عليه فاشيست‌ها شعر سروده‌اند. آثار ناظم حكمت نيز از اين امر مستثنا نيست. ناظم حكمت به عنوان سرشناس‌ترين شاعر معاصر ترك، در محافل ادبي جهان شناخته شده است. او تلاش مي‌كند در شعرهايش اندوه و دردهاي بزرگ جهاني را انعكاس بدهد. از اين رو است كه مثلاً در سال 1962 م. در مسكو براي اسپانيا اينگونه سرود سر مي‌كند:
... اسپانيا جواني ماست
اسپانيا گل خونيني است شكفته بر سينه‌مان
... مادريد در 39 سقوط كرد
و از آن روز تاكنون چه ها بر فرزند آدم گذشت
اسپانيا در 39 سقوط كرد
و صداي گرم و خشم آگين اميد ما كه روشنايي آن در بيلبائو شكست نخورد
در سال 62 از معادن اتريش بلند است...
اعتنا به مضامين اجتماعي در سالهاي پختگي انديشه اين شاعر، بيانگر رويكردي است كه در سالهاي 60 ميلادي در شعر جهان اتفاق افتاده بود و اين جريان بيشتر تحت تاثير جريانهاي چپ قرار داشت. اما اين شاعران جدا از تاثيراتشان از اين جريانها، به انسانيت و ايثار و عشق نيز وفادار بودند و در اين سالها ادبيات وظيفه سنگين خود را به خوبي انجام مي‌داد و در سالهاي بعد نيز در شعر جهان جريان آزادي‌خواه و شعر اعتراض حضوري پررنگ پيدا كرد. بخصوص بعد از كشتار ويتنام و كودتاي شيلي و در دهه‌هاي بعد نيز مسايلي چون فلسطين و عراق و افغانستان از حوادثي بود كه شاعران آزاده جهان را وادار به عكس‌العمل كرد. از اين رو است كه شعرهايي از اين دست، شعر اعتراض و ايثار لقب مي‌گيرد:
... در سرزمين من شعرها مي‌تواند به پرچم بدل شود.
عين سرزمين شما، برادرانم!
شعرهاي ما بايد بتواند به گاو لاغر و نحيف بسته شود
و زمين را شخم بزند
بايد بتواند در شاليزارها
تا زانو در باتلاق فرو برود
... شعرهاي ما بايد بتواند دشمن را كه نزديك مي‌شود ببيند
تا آن زمان كه در جهان يك سرزمين اسير و يك انسان اسير
باقي بماند
و در آسمان يك ابر اتمي
شعرهاي ما بايد بتواند هر آنچه را كه دارد
از جان و مال و فكر و انديشه
در راه آزادي بزرگ بدهد.
در شعر شاعران جمهوري آذربايجان نيز مضمون ايثار بسيار پررنگ است. «در حضور زمستان» شعري است از لطيف كامل، شاعر آذري كه كاملاً به اين مضمون اشاره دارد:
با انگشتانم شخم خواهم زد
اين خاك را كه در خواب زمستاني غوطه مي‌خورد
با طنين شيهه اسبم
باز خواهم كرد گوش‌هاي ناشنوايش را
و اين درخت تشنه را
با خون خويش آب خواهم داد
تا شكوفه كند
شكوفه
در قلب اين زمستان.
معين بسيسو از شاعران بزرگ فلسطين است كه در سال 1983 م. در يكي از هتل‌هاي لندن به طرز مشكوكي كشته مي‌شود. معين شاعري شديداً آوانگارد است و بارها به خاطر مبارزه با صهيونيست‌ها به زندان افتاده بود. شعرهايش را بر پاكت‌هاي سيگار در درون زندان مي‌نوشت. او هفت سال تمام در زندان‌هاي كشورهاي عربي از جمله مصر و عراق و ... زنداني بود و تا لحظه مرگ ناگزير از او محافظت مي‌شد تا مبادا جاسوسان اسراييلي به او آسيب برسانند. جالب آن كه صهيونيست‌ها حتي از جنازه معين نيز هراس داشتند و اجازه ندادند تا جنازه‌اش را در فلسطين اشغالي دفن كنند. سرانجام جنازه اين شاعر مبارزه رادر خاك مصر و در نزديكترين جا به خاك فلسطين دفن كردند. آثار معين تنها در شوروي سابق در تيراژ دويست هزار نسخه چاپ شد و در فرانسه و ايتاليا نيز قريب يكصد هزار نسخه از آثارش به فروش رفت، اما در كشورهاي عربي، سانسور واختناق به او اجازه فعاليت نمي‌داد. شايد از اين نگاه بتوان شاعر انقلابي عراق، مظفر نواب را نيز در شمار اين شاعران دانست. برشي كوتاه از شعر «زمين» سروده معين بسيسو را ببينيم:
... زمين، سرزمين
انگشتانم
در دست كودك عماني
بدل به قلم مو مي‌شود
كودك عماني، صورت شاه را پاك مي‌كند
كه به جايش
صورت فلسطيني را بكشد
زمين، سرزمين
پنهان مي‌كند مرا در خود
انگشتانم در جنوب
به قلم‌هايي پرجوهر بدل شده است
و در كوه
به قلم‌هاي مدرسه
در كوهستاني كه لبنان
با دستي نام پرنده‌اي قهوه‌اي را مي‌نويسد...
و با دست ديگرش
شكل نارنجك را
گندم تازه‌اي را آسياب مي‌كند لبنان
نان تازه‌اي مي‌پزد
كودكي تازه را غذا مي‌دهد
شاعري را ميان من و جريكو
... نابلس
بر كف دستانم
روزنامه چاپ مي‌كند...
شايد نام نزار قباني پررنگ‌ترين نام يك شاعر معاصر عرب باشد. نزار قباني سوري الاصل كه تا همين چند سال پيش در لبنان مي‌زيست و انتشارات نزار قباني را اداره مي‌كرد، عمده شهرتش را با شعرهاي عاشقانه‌اش كسب كرده است. اما اين شاعر عاشقانه‌سرا، چهره‌اي ديگر نيز دارد و آن چهره خشم و اعتراض اوست. بخصوص در شعر بلند «خشم خوشه‌ها» نزار قباني يك شاعر انقلابي و معترض است. اعتراضي با صداي بلند به جنايتكاران صهيونيست. اين شعر بعد از كشتار سال 1967 شكل گرفته است. شايد به نوعي بتوان اين شعر را با انگيزه نيكسون كشي و جشن انقلاب شيلي نرودا مقايسه كرد. لحن تند و اعتراضي در هر دو شعر بسيار به هم شبيه است:
... ماييم كه نقشه را ترسيم مي‌كنيم
و تپه‌ها و دامنه‌ها را
ماييم كه محاكمه را آغاز مي‌كنيم
... اعراب كه به پندار شما
در رويا بودند
بعد از حزيران
به مزرعه مين بدل شدند
هانوي تغيير مكان داد
و ويتنام منتقل گشت
در گلستان تاريخ همچنان گل مي‌رويد
در بيابان‌هاي سودان...
اعراب كه مي‌گفتيد سنگ شده‌اند
تغيير يافته‌اند
عوض شده‌اند
و در ادامه اين شعر با لحظاتي ناب گره مي‌خورد. با حوادثي تاريخي و بزرگ چون احد و كربلا:
... از احد مي‌آييم
از بدر
از غم‌هاي كربلا
مي‌آييم تا تاريخ را عوض كنيم
و حروف عبري را
از اسامي خيابان‌ها پاك كنيم.
در تاريخ هر ملتي لحظات تلخ و شيرين فراواني وجود دارد. تاريخ لبالب از جنگها و ستيزها، صلح‌ها و كشمكش‌ها است و در دل همين جنگها و مبارزه‌ها است كه ايثارها و گذشت‌ها شكل مي‌گيرد. شايد كمتر ملتي را بتوان يافت كه با اين ايثارها و از خودگذشتگي‌ها بيگانه باشد. در ادبيات و شعر معاصر بنگلادش، نيز اين موضوع انعكاسي وسيع و زلال دارد. شعري از انيس الزمان را ببينيد:
در بهار آنان هميشه باز مي‌آيند
نه اينجا
ميان گلها و شاخ و برگها
در شكوه رنگهاي بسيار
آنجا
جايي كه قلبها
در سرچشمه رود زندگي در هم مي‌آميزند
آنان ديگر بار و ديگر بار باز مي‌آيند.
با غرور جواني و شور كار
آنان به زندگي عشق ورزيدند
و خاموشي مرگ را در آغوش كشيدند
آنان زندگي‌شان را فدا كردند
و باهر مرگ
زندگي‌هاي بيشماري را رهايي بخشيدند...
از ديگر شاعران معاصر بنگلادش كه با موضوع ايثار و گذشت، اشعاري زيبا سروده‌اند مي‌توان به اسكندر ابوجعفر و حسن حافظ‌الرحمان اشاره كرد. بخشي از شعر حسن حافظ الرحمان را با هم بخوانيم:
... آه مادر! كه در محله‌هاي پايين شهر سر مي‌كني
مي‌تواني مرگ فرزندان بسياري را از ياد ببري
هنگامي كه فرزندي زنده را
بر سينه خويش مي‌فشاري
ما نيز همچون تو مادر!
هنگامي كه تو را يافتيم
از ياد مي‌بريم
مرگ آن پنجاه شهيد را كه برادرانمان بودند
زيرا دريافتيم
آه مادر!
كه آرزوي تو چيست.
اسكندر ابوجعفر نيز در شعر «نبرد ادامه خواهد داشت» از روحيه ايثار و جانفشاني ملت خويش سخن مي‌گويد:
... نيرنگ، خدعه و دسيسه
شبها را سياه كرده‌اند
اما ما را به رانان زمانيم
همواره در پاسداري خاموش خويش بيداريم
ما آرامش خويش را قرباني كرده‌ايم
ما امنيت خويش را فدا خواهيم كرد
ترس‌هايمان را از ياد برده‌ايم
از استخوان‌هايمان نيز خواهيم گشت
و هنگامي كه نياز باشد
از خونمان رودي روانه خواهيم كرد...
در ميان شاعران شور هم زبان و هم فرهنگ ما تاجيكستان نيز شاعران بيدار دل و دل آگاه بسيارند. بخصوص شاعراني كه با شعرشان از فرهنگ بيداري و گذشت و ايثار و فداكاري سخن گفته‌اند و بي‌شك روانشاد استاد لايق شيرعلي را مي‌توان از جمله اين شاعران به حساب آورد. محمدعلي عجمي (تولد 1954 م. ختلان) نيز از جمله شاعران بيدارگر و دل‌آگاهي است كه در موضوعات ايثار و شهادت شعرهاي زيبايي سروده است.
شعر عجمي شعري روان و سرشار از طراوات و تازگي است. شعري كه ريشه در عرفان و ادب ستيزنده دارد نه عرفان خمود و گوشه‌نشين:
اگر در شب غم تبسم نكردم
دمي رشته مهر را گم نكردم...
چه مي‌خواهي اي عشق ديگر ز جانم؟
دلم را مگر نذر مردم نكردم؟
شعر عجمي يك شعر ديني و اعتقادي نيز هست. پرداختن به مقوله اعتقادات و معنويت و زندگاني بزرگان دين و ائمه اطهار خود سنت و شيوه شاعران بزرگ و آزادانديشي است كه جدا از تعلقات دنيايي دل در گرو عشق بسته‌اند. اگر مولاناي بزرگ گفته است: «كجاييد اي شهيدان خدايي... بلاجويان دشت كربلايي» و اگر سيف فرغاني گفته است: «اي قوم در اين عزا بگرييد... بر كشته كربلا بگرييد...» و ... محمدعلي عجمي نيز مي‌تواند در روزگار فراموشي عشق و معنويت سر خود را و ملت آزاده‌اش را بالا بگيرد و بخواند:
نيزه را سرور من! بستر راحت كردي
به لب تشنه‌ات آن روز اشارت مي‌كرد
خاتمي را كه در انگشت شهادت كردي
عقل مي‌خواست بماني به حرم اما عشق
گفت بر نيزه بزن بوسه،‌ اجابت كردي
بانگ لبيك كه حجاج به لب مي‌آرند
آيه‌هايي است كه بر نيزه تلاوت كردي...
به راستي كدام ايثار در تاريخ زيباتر از ايثار حضرت سيدالشهدا در ظهر روز عاشورا بود؟ و خون حسين(ع) درس بيداري و ايثار و فداكاري را به خلق‌هاي آزاده جهان داده است و از اين رو است كه بسياري از قيام‌هاي مردم آزاده جهان، الگوي خود را امام حسين(ع) دانسته‌اند و بدان اعتراف نيز كرده‌اند. چنان كه مهاتما گاندي چنين اعترافي دارد كه در آزادي هند، ‌وي انقلاب حضرت امام حسين(ع) بوده است!
تماشاي جلوه‌هاي ايثار در ادبيات و شعر ايران آنقدر رنگارنگ و گوناگون است كه در حوصله اين مقال نمي‌گنجد و خود تحقيقي كامل و پر و پيمان است. شايد به عنوان حسن ختام اين گفتار بتوان نمونه‌هايي كوتاه از يك غزل و يك شعر نيمايي را مثال آورد. دو بيت آغازين غزل «وطن» از سيمين بهبهاني را ببينيد:
دوباره مي‌سازمت وطن! اگر چه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو مي‌زنم، اگر چه با استخوان خويش
دوباره مي‌بويم از تو گل، به ميل نسل جوان تو
دوباره مي‌شويم ازتو خون، به سيل اشك روان خويش...
آرش كمانگير، اسطوره‌اي ايراني است كه سياوش كسرايي، آن را در شعر نيمايي به روايت كشانده است. آرش يكي از اسطوره‌هاي ايثار در فرهنگ ملي ماست. بخشي از اين شعر را با هم مي‌خوانيم:
«زندگاني شعله مي‌خواهد» صدا سرداد عمو نوروز
شعله‌ها را هيمه بايد روشني افروز
كودكانم! داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود...
شامگاهان
راه جوياني كه مي‌جستند آرش را به روي قلعه‌ها پيگير
بازگرديدند
بي‌نشان از پيكر آرش
با كمان و تركشي بي‌تير
آري آري
جان خود در تير كرد آرش
كار صدها
صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش...
و هنوز بسياري از اسطوره‌ها و اسوه‌هاي ايثار ما ايرانيان در راهند. بخصوص پس از حادثه تاريخي و بزرگ هشت سال دفاع مقدس، از پس اين سالها مرداني مرد چون چمران، حسين علم‌الهدي، جهان‌آرا، فهميده، مهدي باكري، حسين خرازي، حاج همت و... ظهور كردند كه هر يك اسطوره‌هاي فرداي آزادگي و ايثار را شكل مي‌دهند. حكايت هر يك از اين بزرگ‌مردان حكايت آرش است؛ آرش واقعي. بدان اميد كه شعر و ادبيات ما رسالت خود را در جاودانه كردن اين نام‌هاي بزرگ از ياد نبرد.